محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
435
تاريخ الطبرى ( فارسي )
كسى سزاوار شاهى نباشد . پسرم ! قوم خويش را به كجا مىكشانى ؟ شايد كلماتى همانند موسى به تو دادهاند كه با آن فرعون را غرق كرد و قوم خويش را از ظلمات رهايى داد . شايد نيرويى چون داود به تو دادهاند كه شير را بكشت و دهان گرگ بدريد و جالوت جبار را بكشت يا ملك و حكمتى برتر از سليمانت دادهاند كه سر حكيمان بود و حكمت وى سرمشق اخلاف بود . پسرم اگر نيكى سوى تو آيد من از همه كس بيشتر بهره برم و اگر جز اين شود من از همه سيه روزتر شوم . » و چون شاه اين سخنان بشنيد سخت به خشم آمد و دلتنگ شد و گفت : « مادر ! روا نباشد كه با دوست و دشمن بر يك سفره نشينم و روا نباشد كه جز پروردگار خود را بپرستم . اگر اطاعت من كنى هدايت يا بى و اگر نكنى گمراه شوى . بايد خدا را بپرستى و منكر همه خدايان جز او شوى و هر كه اين سخن نپذيرد دشمن خدا باشد و من يارى خدا مىكنم كه بندهء اويم . » مادر شاه گفت : « من از بتان خويش دست ندارم و از دين پدرانم نبرم و رسم خويش به گفتار تو ديگر نكنم و خدايى را كه گويى نپرستم . » شاه گفت : « مادر ! اين سخن رابطهء مرا با تو بريد . » و بفرمود تا او را بيرون كردند و به غربت انداختند . آنگاه به حاجب و عسس خويش گفت كه اگر در كار خويش اصرار كند او را بكشيد . و چون اسباط اطراف وى اين بشنيدند از مهابتش بلرزيدند و مطيع او شدند و تدبير ديگر ندانستند و گفتند : « كسى كه با مادر خويش چنين كرد اگر مخالفت كنيم و به دين وى نگرويم با ما چه خواهد كرد ؟ » و حيله ها كردند و خدا مكرشان را نابود كرد . و چون تحمل اين كار نداشتند و از دين خويش نتوانستند بريد همسخن شدند كه از ديار وى بگريزند و در ديار ديگر اقامت گيرند و آهنگ زرج پادشاه هند كردند كه وى را به مخالفت آسا و پيروانش وادارند و چون پيش زرج شدند به